سلام...
نمیدونم چطور باید تشکر کنم از دوستای گلی که تو این چند ماه مدام به فکرم بودن و کامنت هاشون دلگرمم میکرد... ممنونم...
سال نو همه گی تون مبارک...
اینجا منتظرتون هستم...
به همتون سر میزنم... و.. باز هم ممنون...
یک شنبه نیمه شب. منزل
کاملا حس کرده ام که کسی وبم را کنترل میکند. با نهایت آزردگی پستی میزنم و میخوابم.
دوشنبه حوالی ده صبح. منزل
به عادت همیشه بعد از کارهای روزانه سراغ کامپیوتر میروم. جی میلم را باز میکنم و همزمان سراغ وبلاگ هایم میروم. ارور میدهد.. دوباره امتحان میکنم. فکر میکنم که حتما نام یوزر را اشتباه تایپ کرده ام. دوباره و سه باره امتحان میکنم و ...
ناگهان متوجه میشوم چه بلایی سرم آمده است.
من هک شده ام.
دستانم میلرزد و علی رغم اینکه میخواهم خونسرد باشم کنترلی بر اعمالم ندارم و سخت دستپاچه ام... تمام ایمیل هایم. در یاهو و گوگل وبلاگ هایم حتی وب قدیمی فیلتر شده ام... هک شده است.
با نهایت اضطراب آدرس وب ها را تایپ میکنم تمام مدت به این فکر میکنم که مثل یکی از بچه ها شاید وب مرا هم بطور کامل پاک کرده و آرشیوم از دست رفته باشد... وقتی میبینم همه چیز سرجایش است کمی امیدوار میشوم.
و بعد ...
به چند نفر از بچه ها زنگ میزنم. باید برای تحویل گرفتن چیزی با مهتاب بیرون برویم دلشوره دارم اما چاره ای نیست. ساعت به یک رسیده و من هنوز بیرونم. چندین بار بچه ها تماس میگیرند اطلاعات میدهم و باز در نگرانی میمانم. خشمگینم و احساس فریب خوردگی میکنم...
دوشنبه دو بعد ازظهر. خانه
سیستمم عملا به وسیله بیمصرفی تبدیل شده است. پای لپ تاپ نشسته ایم و همزمان شونصد نفر سعی میکنند کمک کنند. اما نگرانی ام تمامی ندارد. تنها به کمک آقای شیرازی دل بسته بودم که تا این لحظه نتوانسته ایم پیدایش کنیم... در کامنتی خصوصی حتی شماره موبایلم را گذاشته ام اما خبری نیست... بین اینهمه کاربر... چند صد هزار نفر؟!!
دوشنبه سه بعد از ظهر...
به ذهنم میرسد فید بگذارم که بچه ها بدانند هک شده ام. رونوشت میدهم به این مضمون: رونوشت ملتمسانه به آقای شیرازی...
این سو اس ام اس ها شروع میشود.
مریم: تسلیت عرض میکنم!
و تلفن پشت تلفن:
_من هم هک شدم اما برایم کاری نکردند. اصلا امیدوار نباش.
_ من که هک شدم دست کم ده تا ایمیل فرستادم... نا امیدت میکنم اما حقیقت اینه که از دستت رفته...
آن سو فیدم یک سره کامنت میخورد:
مزیدی خبیثانه ریسه رفته است! ساقی همدردی میکند! مهتاب با بقیه دعوا میکند! میلاد همچنان سعی دارد در عین جوانمردی کمک کند و اسپایدر میگوید که هیچ چیزی جذابی در ایمیل هایم نبوده ولی پسوردم را پس نمیدهد! کسی که نمیشناسم برای آقای شیرازی پیغام میدهد! (قضیه آب گل آلود و ماهی و اینا)
با این همه سر و صدا و شیطنت یادم میرود که عزادار بوده ام.
دوشنبه چهار بعد از ظهر...
به سعیده زنگ میزنم و هرکسی که این مدت از سیستم من استفاده کرده است که پسورد هایشان را عوض کنند مشغول صحبت هستیم که مهتاب فریاد میکشد: علیرضا اومد... علیرضا آن لاین شد...
من و او همزمان جیغ میکشیم. ذوق زده خداحافظی میکنم و مینشینم پای لپ تاپ.
حالا مگر میشود آقای شیرازی را راضی کرد که من منم! حق با اوست میگوید از کجا معلوم که این آی دی هک نشده باشد... نمیدانم چه بگویم باز بچه ها وارد عمل میشوند و چند تایی میگویند که خودمم!
قانع نمیشود آدرسی میدهد که ایمل بفرستم... ایملی ندارم از ایمیل یکی از بچه ها استفاده میکنم و وارد مذاکره میشویم.. سوال و جواب های محرمانه و ...
سرانجام...
من وب لاگ هایم را پس میگیرم....
ایمیل هایم را هم دوست داشته ام اما دیگر مهم نیست... میروم دوش بگیرم. انگار باری از روی دوشم برداشته شده است... آب کمی آرامم میکند...
برمیگردم ایمیل داشته ام.. آقای شیرازی لطف را درحق من تمام میکند و راهنمایی میکند که چکار کنم و میپرسد: آقای (...) را میشناسید؟! کف کرده ام. میگویم بله میدانم که او مرا هک کرده است. میگوید: او کاملا سیستم شما را تحت نفوذ داشته است...
و باز در نهایت لطف راهنمایی میکند که چکار کنم...
سه شنبه
با منت فراوان، پسورد ایمیل هایم را برایم اس ام اس میکند و تاکید میکند که همیشه حاضر است که باز اینکار را تکرار کند. به او میگویم که اگر یکبار به بهانه نصب بازی پشت سیستم من نشسته است... هرگز دیگر این امکان را نخواهد داشت.. او اصرار میکند که : من هرکجای دنیا که باشم و از هر سیستمی استفاده کنم فرق نمیکند:"یادت رفته، من نابغه ام!" به او میگویم سیستم امنیتی بلاگفا این اجازه را به تو نخواهد داد...
ولی خدا میداند دوباره کی این اتفاق بیافتد...
مهم این است که ...
تا اطلاع ثانوی نویسنده خسته است و وبلاگش بسته است!!!
متن بالا را برای آن وبم گذاشته ام و همه چیز را رها کرده ام...شاید درستش این بود که برای اینجا چیز جدیدی مینوشتم...اما دیگر هیچ چیز برایم مهم نیست... همه چیز رنگ باخته و ارزش خودش را از دست داده است... این جا را هم میبندم.. دست کم فعلا...
تمام شد...
در تمام مدتی که میشناسمت... دو بار پای سیستم من نشستی...و هر دوبار بعدش متوجه شدم که در حریم خصوصی من کنکاش کرده ای... بار اول به جر و بحث گذشت و فوران اطلاعاتی که بدست آورده بودی...
بار دوم... خوشحال از کشف جدیدت .. فقط به تکه و کنایه قناعت کرده ای...
اگر شک داشتم که اینجا را پیدا کرده ای یا نه؟ حالا حتم دارم که میخوانی... میدانی چرا؟ چون هرکس دایره لغات خودش را دارد... از لغات من که استفاده کنی داد میزند که سرقتی صورت گرفته است!
همه این ها به کنار...
اینجا را نمی بندم... دوستانم را کنار نمیگذارم...
پا گذاشتن یا نذاشتن به حریم خصوصی من فقط دانستن و ندانستن من نیست!!
خسته تر از اینم که بحث و جدل کنم و به هیچ قیمتی حاضر نیستم اشتباه گذشته ام را تکرار کنم...
من جوری زندگی خواهم کرد که دوست دارم... و جز آتیش پاره برای داشتن یا نداشتن هیچی چیز به خودم سختی نخواهم داد...
ناراحتم... حس میکنم چیزی خراب شده...
قرار مان این نبود...
نه نشد...
بد شد...
خیلی بد شد...
تمام شد...
وقتی آتیش پاره، شب نیست.. هرچند خیلی کم پیش میاد... اصلا حالم گفتنی نیست... برام سخته... همه اش گیج میزنم... انگار یه چیزی گم شده و نمیدونم چیه...
دیشب متوجه شدم که آتیش پاره باز بد خلق شده و بهونه میگیره... حدس زدم که به خاطر اون یه ذره سرما خوردگی است... گفت به بابام زنگ بزنم باهاش حرف بزنم و بگم بیاد اینجا... منم راستش اصلا حوصله نداشتم هرچی وعده و وعید دادم راضی نشد.. آخرش یکی از گوشی ها رو سایلنت کردم و از اون یکی به این یکی! زنگ زدم و دادم دستش یه کمی گوش کرد و بعد دید برنمیداره.. اولش قبول کرد اما چند دقیقه بعد چنان آه و ناله ای راه انداخت که جیگرم کباب شد اینبار واقعا شماره رو گرفتم برنداشت... باز گریه میکرد که دیدم خودش زنگ زد که پشت فرمون بودم نشنیدم... آتیش پاره هم گریه و زاری که بیا پیشم منو ببر خونه خودت... دست آخر این شد که من بی حال و حوصله پاشم برم یه کیف کوچلو (لوازم شخصی بچه رو ببندم) و حاضرش کردم اومد بردش... و از قرار رفته بودن خونه برادرش و اونجا مهمونی بوده...
صبح رفتیم گوشی تلفن رو که داده بودم باطریش رو تعویض کنن بگیرم... همینجوری الکی یه پالتو خریدم! نمیدونم چرا ما خانوم ها وقتی زیاد غصه داریم اینقدر خرید کردن روحیه مون رو خوب میکنه!!
برگشتم خونه ولی بچه رو نیاورد... حوالی ۴ بود که رسیدن... با کلی دستور های تغذیه ای و پزشکی که کلی حرف و کنایه توش بود... که نمیرسم بهش... که مادر خوبی نیستم...
بعد همسر پسر داییش زنگ زد... تو اون مهمونی آتیش پاره رو دیده بود و خواسته بود حالم رو بپرسه... خدا میدونه چقدر گله کرد که چرا تماس نمیگیرم... و بیمعرفتم و...
بعد هم هی اصرار که آدم شده... سر به راه شده... دیگه اصلا گوشی دستش نیست! اس ام اس بازی نمیکنه!!به خدا عوض شده... چرا بهش یه فرصت دیگه نمیدی...
بابا ولم کنید... حالا اگه یه مردی بگه من زنمو نمیخوام هیچکی نمیگه چرا... اما من که میگم من دیگه این آدم رو نمیخوام... هی گذشت کن.. ببخش... بهش گفتم تو باید بگی عوض شده یا من که هفته ای یه بار میبینمش... میگم برای چی باید با کسی که زندگی میکنه اس ام اس بازی کنه؟ اونموقع با من زندگی میکرد... نه باین زنه... حالا که پیش هم هستن به کی باید تند تند و یواشکی زنگ بزنه؟ ها؟ خودت رو میزنی به حماقت؟!
گفت من باهاش حرف زدم و متوجه شدم به طلاق راضی نیست!! که چی؟ راضی نیست که نیست... اونموقع که تو چشم های من نگاه کرد و گفت نمیتونم این خانوم رو بذارم کنار .. من آدم نبودم؟ اونموقع که ... بهش گفتم این آدم از چشم من افتاده ... ولی اونقدر گفت و گفت تا پای تلفن زدم زیر گریه... بعد هی ببخشید و نمیخواستم و ... همینه که از تلفن هاشون فراریم... خواهرش از اون سر دنیا برام کلی هدیه فرستاده... اما بهش زنگ نزدم... چی بگم؟ به کسایی که همه ی حرفشون اینه که این آدم الان فرشته است و من باید به خاطر بچه ام هر خفتی رو تحمل کنم... چی دارم که بگم؟
این خانوم رو که میدونم آدم خوبیه و واقعا با هم دوست بودیم... میدونم نیتش خیره... اما به چه قیمتی؟ بهش گفتم به چه قیمتی برگردم؟ گفت به روزهای خوبتون فکر کن... گفتم یه روز خوب یادم نمیاد... تو یه روز خوب بهم بگو... یادم بنداز... تا بگم چرا اون روز هم یه روز بد بوده... چند تا مثال زد.. وقتی میگفتم مثلا اون روز اینو گفته و اینکارو کرده... ساکت میشد... بعد تو دلم میگفتم راستی ها.. چرا من ادامه میدادم؟!
یه روزی آرزوم بود بشنوم که پشیمون شده و برمیگرده... اما امروز گفتم اصلا دوست ندارم برگرده... چون در هرصورت من برگشتنی نیستم... اینجوری فقط عذاب وجدان میگیرم...
حالا اومدم اینجا بنویسم تا بلکه حال و هوام عوض بشه...
لذت خرید های جدیدم دود شد رفت هوا!!
یادمه اون موقعی که تو دبستانمون هیچ بچه ای ساعت نداشت.. من ساعت به دستم داشتم و همیشه تو اون دوران ساعت های کاسیو بود که انتخاب میکردم و کلی هم پزش رو میدادم...
وقتی بزرگتر شدم هم، عادت بودن ساعت به مچم رو از دست ندادم و با من بود... بود... تا... دو سال پیش... اون بیست و چهار ساعت سرنوشت ساز... آپارتمان بابای آتیش پاره... دیدم تو کتابخونه شون... یه جعبه آبی خوشگل هست... که خیلی آشناست... رفتم جلوتر... باورم نمیشد... بازش کردم... یه جعبه خیلی بانمک سفید و مشکی توش بود که با لوگوی خاصی روش نوشته بود: "الیت"
نمیتونم توصیف کنم چه حالی داشتم... هر قسمتی رو که باز میکردم انگار همزمان دارم به شب ولنتاین برمیگردم و ماجرا های اونشب جلوی چشمم زنده شده بودن:
وقتی که اومد اونقدر دیر شده بود که حس و حال تبریک گفتن هم با من نبود.. با این حال هیچ چیز رو تغییر نداده بودم... عروسک و بطری شامپاین و جعبه شکلات و چند جور خرده ریز دیگه، کادو پیچ شده و آماده رو میز بود... لبخند سرد و تشکری از "سر" دل! نشست به باز کردنشون... و کادوی منو داد... غذایی که دوست داشت رو پخته بودم اما گفت شام نمیخوره چون گرسنه نیست! کادو رو که باز کردم ... "الیت" دیدن این کلمه کافی بود تا تهش رو برم... ذوق زده بازش کردم... یه ساعت خوشگل... میدونستم حدود ۱۵۰ تومنه.. اسم فروشگاه روخوندم: آکواریوم... تیراژه...
من اونجا جوپ خواسته بودم که ۳۰۰ تومن بود اما در اون لحظه فقط فکر میکردم که چقدر لطف کرده... آخه دو هفته نشده بود که من چند میلیون تومن طلا فروخته بودم و چند تومن هم بابا داده بود و یه آپارتمان خریده بودیم... با نهایت خوشحالی بهش گفتم: دیوونه! تو این وضعییت.. من که توقعی نداشتم...
حالا من تو اون خونه نشسته بودم.. به مبلمان و دکوراسیونش نگاه کرده بودم، اما اینقدر درد نداشت... که این جعبه... و بعد کارتی کوچک... با قلب های قرمز... شعری لاتین و دستخطش... هپی ولنتیان!!
مثل چیده شدن یک پازل... شام نخورده... ساعت از یازده گذشته... و پول طلاهای محبوب من...
همان روز اون ساعت الیت رو تو جعبه اش و بعد تو جعبه ی زرشکی کاغذی اش گذاشتم... و به خودم میگفتم.. کاش دست کم عین هم نبودند...
چند روز بعد از اولین دادگاه که دیدمش ساعت را که نمیگرفت روی صندلی ماشینش پرت کردم و آخرین روزی بود که ساعتی در دست داشتم... تا امروز...
چندین بار برای خرید ساعت رفته بودم... هربار هم از چیزی به شدت خوشم میآمد اما دلم به خریدش راضی نمیشد... حاضر نبودم سواچ و سیکو و وستار قدیمی خودم را (که آن ها را هم او خریده بود!) دستم کنم... تا اینکه امشب... ناگهان سر از فروشگاهی در آوردم...با مامان و مهتاب رفته بودیم... مرد جوان فروشنده بود!! به معنای واقعی.. چون دیگر نگذاشت حرف بزنم.. آنقدر گفت و ساعت به مچ دست هایم بست و باز کرد که آن را خریدم... یک "بوفالو" ی کانادایی صفحه سفید... صد و هشت هزارتومن... کلی تخفیف گرفتیم و دست آخر یک سگ کوچولو که هاپ هاپ هم میکرد! وقتی مامان گفت دو تا بده بچه هاشون با هم دعوا نکنن... قیافه اش دیدنی بود! شما ازدواج کردید؟! شوخی میکنید؟! من اینهمه وقت گذاشتم!!
بعد از مدتها ... من و مامان و مهتاب در راه برگشت کلی خندیدیم... و مهتاب میگفت تقصیر مامانه که شب جوون مردم رو خراب کرد... یه ساعت وقت گذاشته بود... کلی تعریف و تمجید و کارت ویزیت بده و اصرار و اصرار که دوسال من خودم گارانتی میکنم... صاف بیارش اینجا...
خونه که رسیدیم بابا اصرار کرد که رو مچم ببینه... دستم کردم و به خودم گفتم کاش میشد خاطره ی اون ساعت رو... روز ولنتاین رو... اصلا اون هشت سال رو پاک کنم...
شاید بهتر باشه قبل از اینکه چیزی بنویسم بهتون بگم که من تصمیم گرفتم اون پول رو ندم... به محض اینکه به خواهرم گفتم گفت نه و حتی مامانم و وقتی کامنت های شما رو هم دیدم مصمم شدم که بگم نه.. البته قصد ندارم از خودم برنجونمش...
راستش آپارتمانی که من الان توش ساکنم رو بابا برای دو سال برام رهن کامل کرده و وقتی قرار داد بستن بهم گفت به پول من نیاز نداره و گفت اگر بعد ها جایی کم آورد ازم میگیره و خب دوستم هم کاملا میدونست که ممکنه یه روزی اونا پول رو لازم داشته باشن و اصلا معلوم نیست که تا کی دست من بمونه... به هر حال سعی میکنم جوری بهش بگم که ناراحت نشه... و اگر شد... خب گمون میکنم به قول شما من حق دارم راجع به چیزی که مالکش هستم تصمیم بگیرم...
به هر حال.. شک نیست که نظرات شما هم خیلی موثر بود... جدن ممنونم که اینطور با صداقت راهنماییم کرده بودید... دست کم الان دیگه مردد نیستم...
خبر دیگه ای نیست جز اینکه دیروز پدر آتیش پاره گفت که میره مهد دنبالش من هم بهشون زنگ زدم و گفتم که بچه رو بهش بدن... خب سپردم که بدون هماهنگی اصلا اینکار رو نکنن و به خودش هم گفته بودم و جالب اینجاست که یه روز بیخبر رفته بود و اونا بچه رو نداده بودن و به من زنگ زدن و کلی حرصش گرفته بود اما من خوشحال شدم و به خودم گفتم عوضش میفهمه که قضیه جدیه!
وقتی آوردش خونه مثل همیشه کمی خرید هم داشتن و بعد از اینکه رفت دیدم ماهی خریده... میدونم که من یه رگ شمالی دارم و خیلی بده که اینو بگم اما من از بوی ماهی متنفرم... اصلا تحملش رو ندارم و خودش هم میدونه.. دفعه قبل همه ماهی هایی که خریده بود رو دادم به نگهبانی مجتمع! اونا هم کلی خوشحال شدن و تشکر کردن! اینبار بهش اس ام اس دادم و گفتم اینا چیه خریدی؟ حالا تمییز کردنش که هیچی! من جز سفید و قزل آلا چیزی نمیخورم تو که میدونی... دیدم اس ام اس داده که بچه باید هفته ای یه بار ماهی بخوره و کلی هم عصبانی شد که گرونترین ماهی های بازار رو خریده! (همیشه معیار محبتش مقدار پولی بود که خرج شده!) به بابا زنگ زدم و گفتم بابا چیکار کنم بدم باز به نگهبانا؟ گفت نه بذار میام برات درست میکنم (نگین من چقدر لوسم ها!!) صبح امروز پاشدم، پنجره ها رو باز کردم، دستکش مخصوص دستم کردم، ماسک زدم و گفتم ماهی ها رو بشورم که بذارم تو فریزر تا بابا بیاد.. بعد یه هو به خودم گفتم: تو میتونی!! تو میتونی!!
و... تصمیم گرفتم خودم درستش کنم... تخم مرغ و پودر سوخاری آوردم و با پودر سیر و فلفل و زردچوبه و اینا(میخواستم تاجاییکه میشه بوی ماهی نده!!).... درستش کردم و جاتون خالی خیلی خوشمزه شد.. البته دو جور بود اون یکی که اسمش کفال یا همچین چیزی بود رو گذاشتم تو فریزر... با این همه اینقدر زیاد بود که باز یه پرس غذا بردم پایین! نگهبان های مجتمع ما همه پیرمرد های خوش اخلاقی هستن که خیلی هم هوای منو دارن و اینبار شیفت دو تاشون بود که یکیشون زیاد آدم خوش اخلاقی نیست... اما کلی تعریف کردن! (شاید هم واسه اینکه دلم نشکنه!)
این هم از اولین ماهی پختن زندگی من!! البته بماند که همه جا رو شونصد بار شستم و هنوز حس میکنم خونه بوی ماهی میده!
یه ساعت پیش صدای گریه آتیش پاره اومد.. داشتم فیلم میدیدم... رفتم بغلش کردم.. اونقدر گریه کرد که وحشت کردم... مثل کسایی که زبونشون بند اومده باشه فقط صدا های عجیب و غریب در میآورد... تو کتاب نوشته اینجور مواقع نپرسید که چی دیدی و چی شده؟ اما برای اولین بار نتونستم .. ترسیده بودم... هی میگفتم چی شده؟ خواب دیدی؟ چی دیدی؟ تا آخرش که فقط یه کلمه گفت مامان میترسم.. خیالم راحت شدکه زبونش بند نیومده... آوردمش بیرون... بهش کمی شیر خنک دادم... هی باهاش حرف زدم که من پیشتم... خواب دیدی.. اینجا خونمونه... این عروسکته... اما آروم نمیشد... الان هم پیشم خوابوندمش که مبادا تو اتاق باشه و صداشو نشنوم و باز بترسه...
گاهی فکر میکنم کاش میشد از همه چی... حتی از خواب های بد حفظش کنم... میدونم... این دقیقا همون چیزیه که دکتری که باهاش مشورت میکردم بهم میگفت بدترین حسیه که دارم... میگفت نمیتونم از همه چی حفظش کنم.. باید تجربه کنه.. ضربه بخوره... بیافته و بلند شه... و میگفت دارم ناخودآگاه بچه رو ضعیف بار میارم...
اما...
دست خودم نیست... میخوام قوی باشه ... و در عین حال دوست دارم خوشحال باشه... نمیخوام طعم چیزای بدی که من چشیدم رو بچشه...
امشب با گریه ای که میکرد حس کردم دلم ریش ریش میشه... یعنی چه خوابی دیده؟ نکنه خواب موقع هایی رو دیده که من دعواش میکنم؟!! چقدر من بدم....
باز من یه جا گیر کردم که عقل و احساسم نمیتونن با هم به توافق برسن... اینه که دست به دامن شما شدم...
خب بذارید از اول تعریف کنم... اون دوستم یادتونه؟ همونی که آرایشگره و خیلی با هم خوب بودیم.. همونی که یه مهمونی دعوتم کردو نرفتم و زنگ زد و هرچی تونست بارم کرد؟ لابد یادتونه که بعد از چند روز قهر و سر سنگینی یه هو برای عاشورا تاسوعا اومد خونه ام و آرشیو فیلم هامو جارو کرد که برای تعطیلات ببینه (هنوز هم نیاورده شون) خب یادتون اومد؟ اینا رو هم اضافه کنم که دو سالی از آشناییمون میگذره و کلا آدم بدی نیست به جز اینکه خیلی مادی و دم دمیه یعنی همیشه باوجود دوستیمون و بیرون و گردش و اینور اونور رفتن حساب دو دو تا چهارتا رو داره... و یکی هم اینکه وقتی از چیزی ناراحت بشه اصلا ملاحظه نمیکنه و احساس طرف براش مهم نیست و همیشه هم میگه من رک هستم!
اما باقی ماجرا..
خب من یه کمی پول دارم که گذاشتم تو بانک پارسیان و ماهانه سودش رو میگیرم و خب مبلغی نیست اما برای منکه با پولم کار نمیتونم بکنم و برای خرید چیزی هم کافی نیست از هیچی بهتره... امروز که رفته بودم آرایشگاه ازم پرسید که بانک چقدر بهم پول میده و اینا... بهش گفتم و بعد بهم گفت که من پولم رو چهار ماه بهش قرض بدم و اونم همین مقدار سود بانکی رو بهم میده و بعد از چهار ماه بهم برمیگردونه... چون یه جایی هست که ۵ تومن بذاری چهار ماه بعد ۵ تومن وام میده...
خب راستش خیلی دوست دارم کمکش کنم چون میدونم میخواد سالنش رو عوض کنه و جای بزرگتری بگیره.. و اعتقادم اینه که شاید یکی یه جای دیگه هم به من کمک کنه... اما به خاطر دم دمی بودن اخلاقش مرددم... خصوصا با کاری که به خاطر اون مهمونی کرد و یه هو اونطوری عکس العمل نشون داد... خیلی دو دل شدم... از طرفی خودش میگه بهت چک میدم... نمیدونم باید اعتماد کنم یا نه... به خودم میگم خب چه فرقی میکنه این سود رو بانک به من بده یا این بریزه به حسابم... اما میگم اگه یه درصد نداد چی؟ کی میخواد بدوئه دنبال پولش... اصلا این قانون چک و اینا اینقدر معتبر هست؟
خیلی مردد شدم.. میشه شما کمکم کنید... به نظرتون من اینکار خیر رو بکنم یا ... نه...
البته یه روز حدود شش سال پیش یه دوستی داشتم که یه روز اومد خونمون و پولی رو هرچند خیلی کم، ازم قرض کرد.. اونروز هم خیلی مردد بودم اما ته دلم گفتم خدایا میدونم که ممکنه این پول برنگرده اما این بیچاره الان نیاز داره به خاطر تو میدم... و خب دقیقا از همون روز به بعد دیگه هرگز اون دوستم رو ندیدم! هرچند هنوز هم به خاطر قراری که یواشکی با خدا گذاشتم ته دلم قرصه که کار درستی کردم... اما اینبار مبلغ خیلی بیشتر از این حرفاست... دست کم برای من خیلیه... خب کل پس اندازمه...
حالا بگید چیکار کنم؟ جون من یه نظری بدید....

خب من همونطور که وعده داده بودم!! بعد از خارج شدن از دهکده جهانی رفتم سراغ آشپزخونه و شروع کردم به کارهای نظافتی! باورتون نمیشه اگه بگم همین الان که شب به نیمه نزدیک میشه بوی وایتکس تو کله ام پیچیده! و چشام میسوزه! البته اولین باره که وایتکس چشمامو اذیت میکنه نمیدونم چرا؟ آتیش پاره هم که تا وارد شد دستمزدم رو داد و گفت: مامان چه بو گندی میاد! بسکه میگم ملدما (مردما) آشغالاشونو ببرن نه شب پایین!!
به هر حال این مهمه که هنوزم وقتی میرم تو آشپزخونه و سینک ظرفشویی رو میبینم که برق میزنه و اپن که سفیده سفید شده روحیه ام خوب میشه! آخه اپن اینجا (همون که تو تصویر میبینید) از چوب سفیده که خیلی زود رنگش کدر میشه ...
عصر هم رفتم و این قوری چای رو که ملاحظه میکنید خریدم. مال خودم لیمویی بود... اما این خیلی بد رنگه. امکان انتخاب دیگه ای نبود!
یه چیزی رو وجدانم سنگینی میکنه... میخوام به شما بگم! راستش پدر آتیش پاره امروز بعد از ظهر زنگ زد اما من گوشی رو برنداشتم و بلافاصله موبایل رو هم خاموش کردم. حدس زدم که میخواد بیاد خونه مون.
اون سال هایی که با هم زندگی میکردیم. همیشه دلهره داشتم که وقتی میاد خونه همه چیز مرتب باشه و متاسفانه هنوز اون وسواس بیمارگونه و ترس و اضطراب رو من مونده... اما امروز باوجود اینکه میدونستم خونه مرتبه و همه چیز تو بهترین حالتشه... اما ...
خب راستش دراز کشیده بودم... آتیش پاره هم داشت خمیر بازی میکرد... تاپ و شلوراک تنم بود.. فکر کردم باید پاشم... لباس عوض کنم... تنبلیم اومد... کار بدی کردم؟ اصلا شاید دوستام درست بگن... باید یه وقت و زمان مشخص داشته باشه... البته من به خاطر خود بچه اینو قبول نکردم... دوست نداشتم محدود بشه به ساعت خاصی توی هفته...
نمیدونم... گاهی واقعا نمیدونم چی درسته و چی غلط...
روز شنبه رو اختصاص دادم به چشمم. خیلی مردد بودم که آیا به چند تا دکتر خوبی که میشناسم زنگ بزنم و تو صف چند هفته ای شون صبر کنم یا همینطوری برم یه جایی. و چون "حوصله صبر کردن نداشتم" از حوالی ده صبح شروع کردم به زنگ زدن اینور و اونور که ببینم کجا میتونم دکتر متخصص پیدا کنم.خب معلومه که هیچ جا! نزدیک ترین جا گفت که ۶ تا ۸ شب و باید برم اونجا بشینم چون تلفنی وقت نمیدن. منم قبول کردم و عصر آتیش پاره رو گذاشتم پیش خواهرم و رفتم و...
دیدم نفر شونزدهم هستم و تازه ۳-۴ نفر رفتن سر انگشتی یه حساب کتاب کردم دیدم دست کم ۲ ساعت باید منتظر بمونم. "حوصله صبر کردن نداشتم" این شد که دفتر چه رو پس گرفتم و راه افتادم تو خیابون. یادم اومد که مثلا ۴ سال پیش یه جایی چشم پزشک رفته بودم! رفتم اونجا دیدم چشم پزشکه رفته و یه اپتومتریست اونجاست و چون "حوصله نداشتم" فکر کردم همین رو میرم و خلاص!!
یه خانوم دکتر فرزی بود که در عرض کمتر از ۵ دقیقه کارش تموم شد! و فقط بهم گفت که باید همیشه از عینک استفاده کنم چون ماهیچه های چشمم در فشار هستند و برای سردردم هم اگر بعد از یک ماه استفاده از عینک جدید هنوز ادامه داشت میتونم نگران بشم و دکتر دیگه ای رو امتحان کنم. و البته بهم گفت چشم چپم ۲۵ صدم آستیگماته (درست نوشتم؟!!) و خب این یکی رو میدونم که لنز طبی که استفاده میکنم آستیگمات نداره.
همون جا عینکم رو هم دادم که شیشه هاشو درست کنن... البته میدونم که یه جورایی سهل انگاری محسوب میشه که پیش چشم پزشک نرفتم اما خب متوجه که شدید: "حوصله نداشتم!"
اصلا نمیدونم این روزها چرا هی بدتر و بدتر میشم. قرار بود روزجمعه بیان و دستشویی رو کنده کاری! کنن. کلی ناراحت بودم که باز بنایی دارم اومدن و بدون کندن سرامیک ها حل شد. برای چند ساعت احساس سبکی و خوشحالی داشتم. اما نمیدونم چرا باز به همون حالت عجیب و غریب برگشتم.
شاید باورتون نشه امروز که از خواب بیدار شدم به خودم گفتم باید چند ساعتی خونه رو تمییز کنم تا حالم بیاد سرجاش! یه اسپری جدید شیرآلات خریدم و فکر میکنم یه کمی آشپزخونه به وایتکس و اینا احتیاج داره. گمونم بلند شم برم دنبال این کارها حالم خوب بشه.
برای ناهار به آتیش پاره قول دادم عدس پلو درست کنم. آره فکر میکنم چند ساعت آشپزی و شستشوی خونه حالم رو خوب کنه...
پ.ن: فرض کنید که شما یک قوری بیشتر در منزل ندارید. صبح موقع دم کردن چای قوری پی رکستان بعد از ریختن آب برای دم کردن چای ترک میخورد. شما چه عکس العملی نشان میدهید:
۱ـ جیغ میزنید!
۲ـ جیغ نمیزنید!
۳ـ در کمال خونسردی آن را در آشغالی میاندازید و بیخیال چایی میشوید.
۴ـ همه موارد!!
پاسخ صحیح این است که در عین خواب آلودگی در لحظه اول به این فکر میکنم که چه خوب شد وقتی مهمون داشتم اینطوری نشد!! و بعد هم خواب آلود توی یک عدد لیوان، چایی دم میکنم! چون از چایی نمیشه گذشت!
و بعد به خودم میگم چه خوبه که من اینقدر باهوشم وگرنه صبحونه بی چایی میموندم!!
همیشه سر درد داشته ام. از موقعی که یادم میاد. مثلا کافی بوده یه کمی گریه کنم یا بد خواب بشم...مدتها کدئین میخوردم تا اینکه خیلی ناگهانی بهش حساسیت پیدا کردم. یعنی وقتی یه دونه ازش میخوردم بلافاصله سرگیجه و حال عجیبی بهم دست میداد و حتی مثل آدم های مست توی راه رفتن هم تعادلم رو از دست میدادم... نمیدونم برای این تغییر ناگهانی باید دکتر میرفتم یا نه اما نرفتم. بعد از اون همیشه از بروفن و ژلافن استفاده کردم.
اما چند روزه که بطرز وحشتناکی سردرد دارم اونقدر که واقعا کلافه شدم. دیروز از خواهرم ناوفن گرفتم و که میگفت خیل قویه ولی موثر نبود. برام دردناکه که حتی وقتی بیدار میشم اولین چیزی که حس میکنم سردرد وحشتناکمه.
خب چون ما از دسته آدم های در معرض خطر محسوب میشیم (به خاطر سایر بستگان) تو این چند روزه دارم فکر میکنم که نکنه من هم مثل مادرم یا دایی خدابیامرزم توموری چیزی دارم... فکرشو بکنید آدم به جای اینکه از داییش مثلا قد بلندش رو به ارث ببره تومور سرطانی مغزش رو به ارث ببره...
تصمیم گرفتم شنبه اول برم چشم پزشک بعد اگه صلاح دونست برم دکتر دیگه. چون یه کمی دیدم اذیتم میکنه. مثلا یه موقع هایی تار میشه. البته خودم حدس میزنم که شاید نمره دو تا چشمم با هم اختلاف پیدا کرده. شاید اصلا عینک بگیرم و درست بشه چون من از لنز فقط بیرون خونه استفاده میکنم و خب اغلب میگن که کسایی که چشمشون ضعیف باید دائم عینک بزنن. هرچند نمره یک اونقدر نباید مهم باشه... شاید هم باشه...
اصلا حس خوبی ندارم...

